قو
صبح چون روي مي گشايد مهر
روي درياي سركش و خاموش،
مي كشد موج هاي نيلي چهر
چبه اي از طلاي ناب به دوش.
صبحگه، سرد و تر، در آن دم ها
كه ز دريا نسيم راست گذر،
گل مريم، به زير شبنم ها،
شستو مي دهد برو پيكر.
صبحگه، كانزواي وقت و مكان
دلرباينده است و شوق افزاست،
بر كنار جزيره هاي نهان
قامت با وقار قو پيداست.
آنچناني كه از گلي دسته
پيش نجواي آب ها تنها،
وسط سبزه ي خزه بسته
تنش از سبزه بيشتر زيبا.
مي دهد پاي خود تكان، شايد
كه كند خستگي ز تن بيرون.
بال هاي سفيد بگشايد
بپرد در برابر هامون.
بپرد تا بدان سوي دريا
در نشيب فضاي مثل سحر،
برود از جهان خيره ي ما
بزند در ميان ظلمت، پر.
برود در نشيمن تاريك
با خيالي كه آن مصاحب اوست،
در خط روشني چو مو باريك
بيند آن چيزها كه در خور قوست:
لك ابري كه دور مي ماند،
موج هايي كه مي كنند صدا،
وندر آنجا كسي نمي داند
كه چه اشكال مي شوند جدا.
ليك مرغ جزيره هاي كبود،
در همين دم كه او به تنهائي
سينه خالي ز فكر بود و نبود
مي كند فكرهاي دريائي.
نظر انداخته سوي خورشيد،
نظري سوي رنگ هاي رقيق،
با تكاني به بال هاي سفيد
بجهيده ست روي آب عميق.
بر خلاف تصور همه، او
مانده ديوانه ي حكايت آب
گر كسي هست يا نه، ناظر قو،
قو در آغوش موج هاست به خواب.
