جامه ي نو
يكي جامه آن مرد خياط دوخت
قضا را تن صاحب جامه سوخت.
چو شد اوستا جانب مسكنش
بپوشاند آن دوخته بر تنش.
بناليد تن سوخته از نهاد:
كه جامه چه بد دوختي اوستاد!
دمي چند بر وي ملامت گرفت
بدو گفت استا: «نه جاي شگفت
بود جامه ام گر چه خوش دوخته
خشونت كند در تن سوخته.
شود مايه ي عيب بسيار من
ز عيب تو باشد اگر كار من.»